|

از مقتل دل برايت روضهها خواندم و بوسهاي بر قاب عکست؛ که سالهاست من
به جاي گونههايت، شيشهاي را ميبوسم که تمام زيباييات پشت آن پنهان
شده؛ و لبخندت، گريههايم را آرام ميکند.
پسرم! دوباره از هر سوي شهر، نامت را ميشنوم؛ و از ياد ميبرم که چند
سالياست دلتنگ آنم که صدايت کنم و جوابم دهي؛ چند روزياست که دوباره در
خاطرههاي مردم زنده شدي و من از رفتن محرم ميترسم که تو هم از خاطر مردم
پاک شوي. کاش همة سال، محرم بود!
روزي که ميرفتي، بر سرت قرآن گرفتم نه اينکه حافظ زندگي تو باشد و دوباره
برگردي؛ اين بار خواستم تو فداي حفظ قرآن شوي. يادم است کمي سرت را خم
کرده بودي، اکنون چگونه در پارچهاي پيچيدهاي به درازاي آغوش مادر، انگار
دوباره متولد شدهاي! اذان و اقامه را تلقين گوشهايت کردهام که سنت
رسول(ص) است، خواستم از تربت، کامت را بگيرم؛ ولي شرمندهام، لبهايت را
پيدا نکردم، دلم را به رسم عقيقه سربريدم که از حس مادري خبري نباشد،با
اين همه هنوز منقل واسپندِ گوشة حياط، چشم انتظار شب عروسيات سالها خاک
ميخورد.
ادامه مطلب
خاطرات شهدا
|