|
يک روز که با چند تن از دوستان با قايق در نيزارها در حال گشت زدن بوديم،
ناگهان از جلوي دشمن در آمديم. آنها مجهزتر از ما بودند و سريع قايقمان
را هدف قرار دادند. سعي کرديم دور بزنيم و به مقر برگرديم اما اين کار طول
کشيد و چند تن از بچهها به شهادت رسيدند. وقتي از قايق پياده شديم و
مجروحان و شهدا را از قايق خارج کرديم، يکي از بچهها که در بذله گويي و
شوخ طبعي شهره بود، در کف قايق دراز کشيده بود. بلندش کردم و در حالي که از
شدت ناراحتي اشک ميريختم، پرسيدم: کجات تير خورده؟ حرف بزن! بگو کجات تير
خورده؟ او در حالي که سعي ميکرد خود را زار نشان دهد، گفت: کوله پشتيم،
کوله پشتيم....
ادامه مطلب
داستان كوتاه جبهه
|